تبليغاتX
ماه در حیاط خانه ی ما

ماه در حیاط خانه ی ما

سلام و عرض ارادت...

سلام و عرض ارادت...

 

باید سرم را سمت خورشیدت بچرخانم

دورت بگردم آن چنان تا له شود جانم

 

یعنی که با هر عشوه از تو در تب توفان

 یا در تموز آتشت من تن برقصانم

 

باید تو را در عمق جانم حس کنم بانو

تا چهره از بود و نبود خود بپوشانم

 

تا در درونم عالمی از کفر تو باقی است

گرداب ناآرامی از شرک است ایمانم

 

در حیرت خیس نگاهم خواهش گرمی است

من پاسخ سرد سؤالت را نمی دانم!

 

یک شب بیا تا ریشه ات را در بهاری سبز

در تشنگی های تن خشکم برویانم

+ نوشته شده در  ساعت 6:41 بعد از ظهر  توسط حميد مرادي  | 

پس لرزه های یک وداع دلهره انگیز

 

پس از ... سلامی دوباره به دوستان خوب تازه و دیرین. راستش اصلن

 انتظار اینو ندارم به این راحتی عذرمو بپذیرید.. اما جسارتن می خوام

بگم خیلی دوس دارم

این اتفاق بیفته.!

غزلی از تاریخ روزهای بدم را... تقدیم می کنم با این امید که مقبول

قریحه ی زلالتان خواهد افتاد.

 

یک شب تو تنها در شبیخون خزانی زرد

در انزوای گور سردم سکته خواهی کرد

 

شب های چشمت خالی از من باز می بارد

بر شانه های سرد و سنگین دل این مرد؟!

 

بانو تو اصلاً فکر کن افسانه بود آن چه

تقدیر دل در من سپردن  بر سرت آورد

 

تا کی تنت خاکستر اندوه من باشد

درآتش این بغض های بی برو برگرد

 

بس کن تمام غصه هایت را بخشکان در

خاک و ببین تقدیر من با تو چه خواهد کرد

 

+ نوشته شده در  ساعت 7:49 بعد از ظهر  توسط حميد مرادي  | 

حرف نگفته ای و چند نشانی:

 

سلام

اول کلام از محضر همه ی دوستان عــزیز و بزرگـواری

کـه در روزها و ماه های اخیر حالی از من و سراغی از

« تاریخ روزهای بدم...» را گــرفتند و حقیــر به دلایلـی،

 سزاواری مـؤانست و هم کلامی با ایشـان را نداشتم،

صمیمانه پوزش می طلبم.

 اما دفاتر فروش  " تاریخ روزهای بدم را نوشته ام"

در تهران دوستان می توانند، به خیابان انقلاب -روبروی

 دانشگاه کتاب ســـــرای نیک و پاساژ فـــروزنده کتاب

فـــروشی خانه ی شاعــران ایــران مــراجعه فـرمایند.

*****

و دوستان شهرستانی نیز برای تهیه کتاب می تـوانند،

مبلغ 1300 تـومان برای هـــر جــلد،به شمــاره حساب

 1206084900 جـام بـانک مـلت بـه نـام حمیـد مــرادی

واریز نمایند و نشانی شان را یا به صــورت اس ام اس

 ویا تماس تلفنی با شماره ی 09356798279 به اطلاع

 بنده بـرسانند و یا در همیـن وبـلاگ کـامنت خصــوصی

بگذارند، تا در اسرع وقت کتاب را به محضـر مبارکشان

 پست نمایم.

 

 و امای دیگر ، غزلی از این کتاب:

 

 پاكم من اگر چشم سياهت بگذارد

ابليس كماندار نگاهت بگذارد

 

سودا زده ي روي مسلماني خويشم

اي عشق اگر چهره ي ماهت بگذارد

 

در من نفس طيبيه ي عقل دميده ست

يك لحظه اگر كفر نگاهت بگذارد

 

 معصوم من ساده ي از خويش گريزان

پاك است اگر شوق گناهت بگذارد

 

مي خواهم از اين خاك به افلاك...اگر باز

افسانه ي چشمان سياهت بگذارد

 

اعجاز دل انگيز تنت كفر دلم را

برداشته تا بر سر راهت بگذارد

          *******

با اين همه اما گل من مي شود امشب

رؤياي مرا روي تو راحت بگذارد؟

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:1 قبل از ظهر  توسط حميد مرادي  | 

دفتر شعر کودک و نوجوان: همتونو دوس دارم.

سلام یه خبر دارم براتون

به زودی دفتری مجازی از شعرهای کودک و نوجوان من با

عنوان « همتونو دوس دارم» تقدیم کودکان و نوجوانان

(و البته بزرگترهای) عزیز خواهد شد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 1:21 قبل از ظهر  توسط حميد مرادي  | 

نشر نوح نبی «تاریخ روزهای بدم...» را در بیست سومین نمایشگاه کتاب عرضه می کند.

 

این روزها زمزمه ی زلال جویبار تازه های کتاب ایران ذایقه

ی خشک تشنگان اهل کتاب را در بیست و سومین

نمایشگاه کتاب تهران سیراب کرده و عاشقان سینه چاک

کتاب را به میهمانی پایتخت نشینان فرا می خواند. باشد که

پربارتر از سال های پیش باد.

 

                                               و اما

 

«تاریخ روزهای بدم را نوشته ام» مجموعه ای از غزل های

 من است که به همت انتشارات نوح نبی(ع) در بیست و

 سومین نمایشگاه کتاب تهران عرضه خواهد شد.

+ نوشته شده در  ساعت 0:48 قبل از ظهر  توسط حميد مرادي  | 

اتفاق

من تازگیم را از نگاه تو آغاز می کنم، آن جا که درد ها و دغدغه های نگفته ام در بی قراری لحظه های شورانگیز معاشقه موج می زند. شاخه شاخه، برگ برگ، عاشقانه های کوچکم را به پایت می ریزم، تا شادمانه در فصلی دیگر به تماشای سبزینگی حضورت دیده بگشایم.

گفته ام برای تو:

زمان گذشت و تو باز اتفاق افتادی

میان پنجه ی من در محاق افتادی

 

و چرخ خوردی و ناگه درون بستر من

درست مثل خوره اتفاق افتادی

 

رسیده بودی و در یک حلاوت عریان

به کام تشنه ام از اشتیاق افتادی

 

در انتهای مه آلود یک هماغوشی

درون خالی  سرد اتاق افتادی

 

سپس بی آن که بفهمی سپیده دم در من

به روی سایه ی مرگ انطباق افتادی

 

+ نوشته شده در  ساعت 1:53 قبل از ظهر  توسط حميد مرادي  | 

تاریخ روزهای بدم را نوشته ام

راستش از شما چه پنهان، بعد از این همه تأخیر خیلی هم مشتاق نبودم (حداقل در این مقطع) با وجود این همه شرایط تنش زا و ناهمگونی که در ذایقه ی ذهن و زبان من جاری است، «تاریخ روزهای بدم را ...» منتشر کنم. اما ناگزیر شد، آنچه نمی باید می شد.

حسین شکربیگی عزیز چندی پیش، از چاپ و انتشار این مجموعه ابراز خرسندی کرده و حقیر را مورد لطف قرار داده بودند که صمیمانه عشق و ارادتش را سپاس می گویم.

 غزلی از این مجموعه را با هم بخوانیم:

گاهی خودم درون خودم پرسه می زنم

گاهی دل از همه حتی از تو... می کنم

 

گاهی درست خیره به جایی که نیستی

در حیرت نگاه تو له می شود تنم

 

گاهی به فرض این که تو با من نشسته ای

در خواب با خیال خودم حرف می زنم

 

 من خو به یک جنون خیالی گرفته ام

انگار یک من دیگر مرده در منم

 

یک خوشه از حلاوت چشمت برای من

کافی است تا بدمد شعله در تنم

 

موسیقی کلام مرا از « غزل» مگیر

امشب تمام دغدغه ی روح این زنم

 راستی ناشر کتاب نوح نبی(ع) است.

+ نوشته شده در  ساعت 1:49 قبل از ظهر  توسط حميد مرادي  | 

زخم کهن

می خواهم از نو، در دلم، زخم کهن، باشی

یعنی، تل خاکستر اندوه من، باشی

 

پیچیده ای در تاروپودم، آن چنان، تا باز

در شعر من، زیباترین مفهوم زن، باشی

 

بانو تو باید با، حریر دست های خویش

بر قامت نستوه این فاتح، کفن باشی

 

وقتی که من در چاه تاریک توام، پس تو

بايد همانا، پادشاه قصر من باشی

 

من هفت باب از، هفت خان، قصر مصری را

بستم، که شاه قصّه ی این، پیرهن باشی

 

با من بمان، تا زندگی مان، وقف هم باشد

من هرچه دارم، مال تو، تو، مال من باشی

+ نوشته شده در  ساعت 1:5 قبل از ظهر  توسط حميد مرادي  |